با عرض سلام وادب خدمت دوستان عزیز در جلسه عمومی در تاریخ 88/7/22 یکی از دوستان از حضرت آیت الله علامه حسن زاده آملی جویای راهکاری شدند از ایشان برای سلامتی اجتماعی در جریانات بعد از انتخابات که ایشان فرمودند:

گوشهایتان تنها به کلام رهبری باشد چون گوش ایشان به کلام حجه ابن الحسن(عج) است
توضیح :
جهت اطلاع عزیزانی که این مطلب را مشاهده میکنند و مقام شامخ علامه حسن زاده را نمیشناسند بگویم که ایشان ذوالفنون در همه رشته ها (اجتهاد ،اخلاق ، عرفان ، هیئت و ریاضیات ، طب و ....) هستند و بیاناتشان را خدای ناکرده از سر هوی و یا به واسطه سیاسی کاری نمیفرمایند.
ایشان مطلقا جز حق نمیگویند .
استاد بزرگوارشان علامه طباطبایی (صاحب تفسیر شریف المیزان - رحمه الله علیه) در وصف ایشان فرموده اند : آقای حسن زاده را کسی نشناخت جز امام زمان و خاک پای حسن زاده توتیای چشم طباطبایی !
حال خودتان تدبر کنید که وقتی اینچنین بزرگواری در رابطه با مقام معظم رهبری اینگونه میفرمایند ، رهبر عزیز و فرزانه ما چه شان و جایگاهی در نزد ولی مطلق نظام هستی (حضرت بقیه الله ) دارند و نافرمانی و خدای ناکرده بی احترامی به این سید بزرگوار چقدر جایگاه انسان را دچار سقوط و انحطاط میکند.
بیشتر مراقب باشیم خواه اصول گرا ، خواه اصلاح طلب و خواه فراجناحی
+
نوشته شده در یکشنبه 17 آبان1388ساعت 0:33 توسط سید
|
بفرستید
با عرض سلام وادب محضرمبارک همه دوستان و بزرگواران عزیز ,تشکل «جنبش سبز علوي» با هدف بازيابي هويت مقدس اين نماد ديني اعلام موجوديت کرد.

ما پيشاپيش احيا شدن و بازيابي نماد مقدس سبز علوي را به
همه پيروان ولايت علوي و همچنين ذريه ي واقعي و معنوي اهل بيت عصمت و
طهارت نبوي تبريک مي گوييم و همانطور که آفتاب هميشه در پشت ابر نمي ماند
، حقيقت هم براي هميشه کتمان نمي ماند و روسياهي و رسوايي ابدي براي منافقان سياه دل
باقي ماند که مي خواستند با اين نماد مقدس، مردم فهيم ولايت مدار را فريب
بدهند و با نماد مقدس به جنگ مقدسات و تحريف حقايق بپردازند.
اين تشکل « جنبش سبز علوي » با رويشي دوباره خط بطلان و پاياني بر کج راهه ي همه ي منافقان بخصوص سران خائن و دروغگوي آنهاست که از صبر و متانت نظام مقدس جمهوري اسلامي سوء استفاده کردند و چند صباحي عده ايي ساده لوح را فريب دادند و...
اما اينک طلوعي ديگر است .
ما پيروان ولايت مطلقه فقيه با
سرفرازي مانند سنوات قبل در عيد سعيد امامت و ولايت که روز اکمال دين است
و عيد سادات و همچنين فرزندان معنوي علي ابن ابيطالب مي باشد با مزين
کردن محافل ديني به پرچم هاي سبز ، جشن علوي را برپا خواهيم کرد تا سيه روي شود هر که در او غش باشد .
" از طرف سيد حسين و محبان علوي "
دادم ز کف چندي تو را با آه و با افسوسها
رفتي به يغما ناگهان با خدعه ي سالوسها
اي رنگ خوب و نازنين گشتي چرا چندي عجين
با جلبک و گلسنگها با حمله ي ويروسها
کرکس نشد طوطي اگر پرهاي خود رنگي کند
راهي ندارد اين دغل در حلقه ي طاووسها
فردا به رقص و جنبشي بر گنبد ميناي دل
افتاده اي امروز اگر بر چهره ي جاسوسها
اين رنگ احيا مي شود ، شياد رسوا مي شود
مي خشکد اين مردابها در پيش اقيانوسها
بنگر نقاب ننگ را ، لبخند پر نيرنگ را
بر چهره ي شيادها بر روي اختاپوسها
اين روزها آيد به سر ، بيرق شوي بار دگر
گر اجنبي بندد تو را با حيله بر ناقوسها
اي سبز من قديس من ، زيباترين تنديس من
وا مي کنم روزي تو را از دست بي ناموسها
+
نوشته شده در چهارشنبه 13 آبان1388ساعت 9:15 توسط سید
|
بفرستید
میلاد حضرت رئوف سلطان علی بن موسی الرضا علیه السلام بر شما شیعیان آن امام مبارک باد . به این مناسبت بیان بسیار زیبای مقام معظم رهبری حضرت آیت الله خامنه ای حفظه الله را تقدیم شما مینماید
بايد اعتراف کنيم که زندگي ائمه ، عليهمالسلام، به درستي شناختهنشده و
ارج و منزلت جهاد مرارتبار آنان حتي بر شيعيانشان نيز پوشيده مانده است.
عليرغم هزاران کتاب کوچک و بزرگ و قديم و جديد درباره زندگي ائمه ،
عليهمالسلام، امروز همچنان غباري از ابهام و اجمال، بخش عظيمي از زندگي
اين بزرگواران را فرا گرفته وحيات سياسي برجستهترين چهرههاي خاندان نبوت
که دو قرن و نيم از حساسترين دورانهاي تاريخ اسلام را دربرميگيرد با
غرضورزي يا بياعتنايي و يا کجفهمي بسياري از پژوهندگان و نويسندگان
روبرو شده است. اين است که ما از يک تاريخچه مدون و مضبوط درباره زندگي
پرحادثه و پرماجراي آن پيشوايان، تهيدستيم .
زندگي امام هشتم ،عليهالسلام، که قريب بيستسال از اين دوره تعيين کننده
و مهم را فراگرفته از جمله برجستهترين بخشهاي آن است که بجاست درباره آن
تامل و تحقيق لازم به کار رود .
مهمترين
چيزي که در زندگي ائمه ، عليهمالسلام، بهطور شايسته مورد توجه قرار
نگرفته، عنصر «مبارزه حاد سياسي» است. از آغاز نيمه دوم قرن اول هجري که
خلافت اسلامي بهطور آشکار با پيرايههاي سلطنت آميخته شد و امامت اسلامي
به حکومت جابرانه پادشاهي بدل گشت، ائمه اهل بيت ،عليهمالسلام، مبارزه
سياسي خود را بهشيوهاي متناسب با اوضاع و شرايط، شدت بخشيدند.
اينمبارزهبزرگترينهدفش
تشکيل نظام اسلامي و تأسيس حکومتي بر پايه امامتبود. بيشک تبيين و تفسير
دين با ديدگاه مخصوص اهل بيت وحي، و رفع تحريفها و کجفهميها از معارف
اسلاميو احکامديني نيز هدف مهمي براي جهاد اهل بيتبه حساب ميآمد. اما
طبق قرائن حتمي، جهاد اهل بيتبه اين هدفها محدود نميشد و بزرگترين هدف
آن، چيزي جز تشکيل حکومت علوي و تاسيس نظام عادلانه اسلامي نبود.
بيشتريندشواري هايزندگيمرارتبار و پر از ايثار ائمه و ياران آنان به
خاطر داشتن اين هدف بود و ائمه ، عليهمالسلام، از دوران امام سجاد ،
عليهالسلام، وبعدازحادثه عاشورا به زمينهسازي دراز مدت براي اين مقصود
پرداختند.
در تمام دوران صدو چهل ساله ميان حادثه عاشورا و
ولايتعهديامام هشتم ،عليهالسلام، جريان وابسته به امامان اهل بيتيعني
شيعيان هميشه بزرگترين و خطرناکترين دشمن دستگاه هاي خلافتبه حساب
ميآمد. در اين مدت بارها زمينههاي آمادهاي پيش آمد و مبارزات تشيع که
بايد آن را نهضت علوي نام داد به پيروزيهاي بزرگي نزديک گرديد.
اما، در
هر بار موانعي برسر راه پيروزي نهايي پديد ميآمد و غالبا بزرگترين ضربه
از ناحيه تهاجم بر محور و مرکز اصلي اين نهضت، يعنيشخصامامدر هر زمان و
به زندان افکندن يا به شهادت رساندن آن حضرت وارد ميگشت و
هنگاميکهنوبتبه امام بعد ميرسيد اختناق و فشار و سختگيري به حدي بود
که براي آماده کردن زمينه به زمان طولاني ديگري نياز بود .
ائمه
،عليهمالسلام، در ميان طوفان سخت اين حوادث هوشمندانه و شجاعانه تشيع را
همچون جرياني کوچک اما عميق و تند و پايدار از لابهلاي گذرگاههاي دشوار و
خطرناک گذراندند . و خلفاي اموي و عباسي در هيچ زمان نتوانستند با نابود
کردن امام، جريان امامت را نابود کنند و اين خنجر برنده همواره در پهلوي
دستگاه خلافت، فرو رفته ماند و به صورت تهديدي هميشگي
آسايشراازآنانسلبکرد.هنگاميکه حضرتموسيبنجعفر،عليهالسلام، پس از
سالها حبس در زندان هاروني مسموم و شهيد شد، در قلمرو وسيع سلطنت عباسي
اختناقي کامل حکمفرمابود .در آن فضاي گرفته که به گفته يکي از
يارانامامعليبن موسي، عليهالسلام، «از شمشير هارون خون ميچکيد»؛
بزرگترين هنر امام معصوم و بزرگوار ما آن بود که توانست درخت تشيع را از
گزند طوفان حادثه سلامتبدارد و از پراکندگي و دلسردي ياران پدر بزرگوارش
مانع شود و با شيوه تقيهآميز و شگفتآوري، جان خود را که محور و روح
جمعيتشيعيان بود حفظ کرد و در دوران قدرت مقتدرترين خلفاي بنيعباس و در
دوران استقرار و ثبات کامل آن رژيم، مبارزات عميق امامت را ادامه داد.
لطفا برای خواندن به ادامه رجوع شود
منبع :
رهوا
ادامه مطلب
+
نوشته شده در پنجشنبه 7 آبان1388ساعت 2:48 توسط سید
|
بفرستید

شهيد
شوشتري كه از فرماندهان بزرگ دوران دفاع مقدس بودند پيشتر خاطراتي را از
حضور فرزندان مقامات ارشد نظام در جبهه هاي دفاع مقدس منتشر كردند كه بخشي
از آنها در سال 86 در يكي از رسانه ها منتشر شده بود . متن اين خاطرات
بدين شرح است :
فرزندان آقا به دفعات در جبهه نبرد حاضر شدند
و در عملياتهاي مختلف شرکت کردند؛ مثلا يک شب در عمليات «بيتالمقدس 3»
بود که ديديم «آقا سيد مجتبي» با پسر آقاي هاشمي رفسنجاني، آن جا ظاهر
شدند.
آقا سيد مجتبي ناراحت بود، گفتم: چه شده؟ اشاره به عينکش
کرد و گفت: اين لامذهب شکسته، گفتم: اين که ناراحتي نداره، گفت: آخه از
عمليات عقب ميمانم و هي بايد به اين مشغول بشم. اين عمليات خيلي پيچيده
بود و احتمال اسارت بعضي از نيروها ميرفت لذا بچههايي شرکت کرده بودند
که پيش گام تر از همه بودند.
من در اين فکر بودم که فرزند آقا و
نيز فرزند آقاي هاشمي را از عمليات خط شکني دور نگه دارم، آنها هم اصرار
داشتند که بايد شرکت کنند، البته آنها از اين که من ميخواهم آنها را دور
نگه دارم بي خبر بودند. من به دوستانم پنهاني گفته بودم که عينک آقا مجتبي
را درست نکنيد تا بچهها بروند و اينها عقب بمانند، اما در هنگامي که من
مشغول صحبت با بي سيم و انجام کارهاي ديگر بودم، ايشان عينک را گرفته
بودند و با يک سنجاق موقتاً درست کرده بود و با فرزند آقاي هاشمي راه
افتادند به طرف خط، من هر چه کردم نتوانستم آنها را نگه دارم و رفتند.
بعد با فرمانده لشگرشان تماس گرفتم و گفتم: اينها دارند ميآيند مواظب باش که در خط شکني شرکت نکنند.
روز بعد که به منطقه رفتم، ديدم اينها روي ارتفاعات «قَشَن» جايي که در
نوک نقطه دفاعي قرار داشت و در محلي که واقعا هم تخليه مجروح از آن جا سخت
بود و هم رساندن مهمات و آذوقه خيلي مشکل بود، قرار گرفته اند. من با
برادرمان فضلي صحبت کردم و گفتم: آقاي فضلي، اين دو نفر به جاي خطرناکي
رفتهاند شهادتشان مشکلي نيست، اگر اسير شوند از نظر تبليغاتي برايمان
خيلي گران تمام ميشود، ايشان گفت: من ديشب به آنها گفتم ولي داوطلبانه
رفتهاند.
نمونه ديگر در عمليات «مرصاد» بود که من بهترين و
دقيقترين اطلاعات را از اينها گرفتم. يک روز با تعداد زيادي از بچههاي
بسيجي، براي جمع کردن اطلاعات، داخل سنگر گرد هم حلقه زده بوديم، سنگر
شلوغ بود، من اول نمي خواستم اين دو نفر شناخته شوند ولي خود به خود مشخص
شدند.
در آن جا اين دو آقازاده چنان با شور و شعف کار ميکردند و
چنان داوطلبانه آماده خط شکني ميشدند که روحيه افرادي که آنجا بودند چند
برابر ميشد. من خودم از بچههاي بسيجي و کساني که در اطراف ما نشسته
بودند شنيدم که ميگفتند ما فکر ميکرديم فقط ما هستيم ولي وقتي ميبينيم
پسر رئيسجمهور و ديگر مقامهاي بالاي مملکت اين چنين خود را آماده نبرد
ميکنند، روحيه ميگيريم و قدر نظام اسلامي و مسئولان آن را بهتر ميدانيم.
+
نوشته شده در یکشنبه 26 مهر1388ساعت 16:56 توسط سید
|
بفرستید
در زمانه بسیار حساسی هستیم میگویند آخر زمان است

قبول داریم و باور که آخر زمان است و دشمنان آماده برای حمله به مذهب مقدسمان
بعضی وقتها که سایت ها وکتاب.روزنامه.مقاله های سیاسی را نگاه میکنم به کینه هزاران ساله این دشمنان
بیشتر پی میبرم
از جنگهای سلیبی تا رخنه کردن در لباس های مقدس
حال بعد از فرمایش ولی فقیه زمان .تک
مرجع تقلید .نائب امام .رهبر عزیز و فرزانه حضرت آیت الله خامنه ای (حفظه
الله ) که فرمودند : دیگر از فتنه و خسارات بعد از انتخابات دوری کنید باز
شاهد هستیم که بعضی از روحانی نماها که به معنای کلامه لانه و صدای کفار
در قلب کشور شیعه را کنتور میکنند ,چه ساده لوحانه و حمارانه حرفهاو
تهمتهای خود را بیان میکنند
مگر غیر از این است که در فقه اسلام مرجعیت نباید به کسی فحاشی ,تهمت,غیبت نکند .
حال بعد ازفحاشی عریان .اینبار پای خود را فراتر از لانه خود گذاشتند و به مرجعیت و روحانیت محترم شیعه توهین میکنند
که من بودم که ایستادم .فلانی و فلانی احمق هستند که پیام تبریک دادند
فلانی ساده لوحی هست که امام جمعه است .و در جای دیگر با چشمهای فنته آلود میگوید فلانی که در فلان منسب هست قصاب است
مرا ببخشید
اشک در گلویم ریخته و خون در چشمانم نشسته چه شد که اینگونه شد را الله میداند
باید پرسید
باید گفت
باید رساند که
چه چیز را !!!!!
گوشه ای از خاطرات : کتاب یک جاسوس شما را روج دهم
برای آنانکه خاطرات "مستر همفر" جاسوس انگلیسی را خوانده اند البته زیاد عجیب نیست که این حکایت را بخوانند :
ماجرا از این قرار است که چند دهه پیشتر و در عراق ، پس از "ارتحال" یکی
از مراجع بزرگ تقلید ، طبق سنت معمول، غسل و کفن و نماز خواندن بر آن مرجع
بر عهده ی مرجع بعدی بود ، مرجع جدید در حال غسل متوجه مساله ی عجیبی شد
، وی با کمال ناباوری دید که یاللعجب ! مرجع مرحوم بزرگوار ختنه نفرموده و
در واقع مسلمان نبوده اند !
بعد ها معلوم شد ایشان از نفوذی های سرویس های اطلاعاتی انگلستان بوده اند و با رشد در حوزه علمیه به درجه مرجعیت نائل آمده اند.
حال پیدا کنید پرتقال فروش را !!!
خاطرات خواندنی یک جاسوس در همین بلاگ
+
نوشته شده در سه شنبه 7 مهر1388ساعت 4:7 توسط سید
|
بفرستید

شهید ضرغام اعتقاد داشت: به برکت وجود امام خمینی(ره) و انقلاب اسلامی، خیلی از اشخاص به گونه ای "حرّ زمانه" شدند
برای سرش 11 هزار دینار عراقی تعیین کرده بودند و 17 آذر 59 که به شهادت
رسید پیکر بی سرش را در تلویزیون عراق نشان دادند و اعلام کردند یکی از
جلادان خمینی را کشته ایم.
کی فکرش را می کرد این شاهرخ قلدر با
آمدن امام خمینی (ره) 180 درجه تغییر کند؟ همان آدم ساده و بی ریایی که
روی سینه اش "خمینی فدایت شوم" را خالکوبی کرده بود. می گفتند: «وقتی راه
می رفت زمین زیر پایش تکان می خورد. شیر بیشه جنوب بود و وقتی می غرید
بهمن شیر و نخلستان های ذوالفقاریه، رستم را به یاد می آورد و آرام سر به
آرامش می گذاشت، زیرا این شاهرخ زور قوتش را از نفس عشق مولایش علی (ع) به
بیکرانه بیکران این دیار به یادگار برده بود.»
لابد، وقتی هم در
قصر شیرین همراه دکتر چمران بوده، ضد انقلاب های بی دین، چه قدر کاسه کاسه
می کردند و منتظر فرصتی بودند که این قد رعنا را به بهترین شکل به شهادت
برسانند... آن ها وقتی هیبت شاهرخ را می دیدند لابد خودشان را از کوه پرت
می کردند. مثل شب هایی که شاهرخ به سنگر عراقی ها شبیه خون می زد و آنها
اسلحه های خود را می گذاشتند و فرار می کردند، آنها وقتی هیبت درشت و صورت
گل آلود شاهرخ را در آستانه سنگر خود می دیدند فکر می کردند غول دیده اند
و تا نفس داشتند فرار می کردند.
سالاری بود به خدا... اما همان قدر
که بزرگ و پرهیبت بود همان اندازه هم گمنام بود. گفتند هنوز مفقودالاثری و
نمی دانم چرا این روزها من احساس کرده ام که باید تو را از مفقود بودن در
بیاورم! من تو را تنها چند روزی است که پیدا کرده ام و تازه آن موقع که
همرزم ات تصویر چهره ی پر ابهّت و هیکل رعنایت را به من نشان می داد، کمی
از شخصیت ات را شناختم. به خود می گفتم ای کاش زودتر می فهمیدم که شاهرخی
هم هست تا می توانستم در سالروز شهادت ات، تو را از گمنامی در بیاورم ...
در حالی که شنیده بودم 17 آذر شهید شده ای، اما چند هفته ی بعد برای
درآوردن مناسبت های هفته، ناگهان در تقویم ام نام تو را در 17 دی می بینم!
این تفاوت روایت تقویم ها هم عجب حکمتی دارد ...
همین مسئله بهانه
ای می شود که یک ماه بعد برایش گرامی داشت بگیرم و چقدر زود به آرزویم که
معرفی او و همرزمان اش است می رسم. از آنجایی که قبلا حاج آقای اسماعیلی _
از فرماندهان کمیته ی سابق و یکی از فرماندهان جنگهای چریکی را در یک محفل
خاطره گویی دیده بودم و می دانستم که ایشان از همرزمان شهید ضرغام هستند،
با پسر ایشان که از دوستان هستند تماس گرفتم و گفتم که خیلی علاقه مندم تا
خاطرات ایشان را در مورد آن شهید گمنام و ماه های اول جنگ تحمیلی بشنوم.
محمد آقا هم زحمت کشیدند و مسئله را به ایشان گفتند. خیلی برای من جالب
بود که حاج آقا با آن سابقه و کوله باری از تجربیات ارزنده، حاضر به هم
صحبتی با یک نسل سومی بی تجربه شدند و با آغوش باز در مورد شهید سخن می
گفتند.
وقتی
وارد منزلشان شدم، دیدم در دست ایشان تصاویری از دوران جنگ و نیز چند
تصویر از شهید ضرغام است که یچند تصویر را تا حال هیچ کجا ندیدم و با شور
و حرارت خاصی به توضیحات درباره ی آنها می پردازند و گویا ذهن ایشان مملو
از خاطراتی است که از انقلاب اسلامی گرفته تا آغاز جنگ و پایان آن، ناگفته
های فراوانی دارند.
ادامه مصاحبه خواندنی و دیدن عکس فرماندهان جنگهای چریکی ادامه مطالب
ادامه مطلب
+
نوشته شده در یکشنبه 5 مهر1388ساعت 4:55 توسط سید
|
بفرستید
احترام نظامی به خدا

+
نوشته شده در چهارشنبه 1 مهر1388ساعت 18:40 توسط سید
|
بفرستید
شهید مظلوم

جمعه گذشته مسجد سید قطب سنندج رنگ خون گرفت .دست های
پلید استکبار از آستین مزدوری خبیث بیرون آمد و ماشه کوته فکری را بر روی
عالم متعد و فرزانه و ولی شناس چکاند
آری,ماموستا حاج ملا محمد شیخ الاسلام به خیل عظیم شهدا پیوست .
مردم سنندج او را منادی راست قامتی و اتحاد و اتفاق می داستند.
او
تمسکش حبل الله ,تولایش حب الله و تبری اش از عناصرمزدور و خود فروخته ای
بود که نهروانی می اندیشدند و سرهای خود را در آخور دشمن داشتند .
رهبر
فرزانه انقلاب عاملان این جنایت را اربابان فرعون صفت و قاورن منش دستگاه
استبداد و استکبار نامید و ایشان را شهید مظلوم لقب دادو برای {شهید مظلوم} ماموستا همین بس که رهبری عادل و ولی فقیه عالم ایشان را {شهید مظلوم }بنامند.
اما انتظار میرفت کسانی که برای کشته شدن قانون شکنان و حاضران در اغتشاشات پس انتخابات ریاست جمهوری عنوان مقدس {شهید} داده وبرایشان {شهید مظلوم} نوشتند ,امروز و در پی شهادت ماموستا شیخ الاسلام و سه عزیزدیگر خدمتگزار به مردم کردستان هم {نامه} می نوشتند.
آیا
کسانی که از کشته شدگان اغتشاشات و براندازان نظام را شهید مظلوم می دانند
به راه و روش شهید ماموستا هم اعتقاد دارند یا از به شهادت رسیدن یک مرید
واقعی رهبری و متعهد به ولایت خرسندند ...
منبع : رهوا
+
نوشته شده در سه شنبه 31 شهریور1388ساعت 2:0 توسط سید
|
بفرستید
امام، عبادت، شهادت

چهقدر سخت است که بخواهی عرض ارادت خود را به ساحت قدسی او برسانی و بگوی دوستدارم مولای من
راوی در حرم حضرت علی(علیهالسلام) تقاضا میکند که معرفتش نسبت به حضرت زیاد شود و در همین حین علامه امینی را در حرم در حین خواندن جامعه کبیره دید و به امام متوسل شد که سوالاتش را از علامه بپرسد و حضرت عنایتی میکند و ایشان سوالاتش را میپرسد.
علامه امینی مىفرماید: مرگ و شهادت عرصهاى است كه در نگاه امیرمومنان على(علیهالسلام) از جایگاهى خاص برخوردار است و با در نظر گرفتن آن مىتوان به جلوههایى دیگر از سیره عبادى امام وقوف یافت .
سپس مىفرماید: امام(علیهالسلام) با عنایت به اینكه دنیا مزرعه ى آخرت است همگان را به فراهم آوردن توشه ى مناسب براى زندگانى جاوید پیش روى دعوت مى فرمود و در این راستا غفلت از مرگ را آفتى بزرگ مىدانست كه آدمى را از تلاش براى عمران خطبه بقا باز مىدارد: مردم! همانا دنیا خانهاى است رهگذر و آخرت سرایى است، پایدار، پس از گذرگاه خود - توشه - بردارید براى جایى كه در آن پایدارید و مَدرید پردهى یكدیگر، نزد آن كس كه مىداند نهان شما را - از شما بهتر - برون كنید از دنیا دلهاتان را از آن پیش كه برون برند از آن تنهاتان. شما را در دنیا آزمودهاند و براى جز دنیا آفریدهاند. آدمى چون بمیرد مردم گویند چه نهاد؟ و فرشتگان گویند چه پیش فرستاد؟ خدا پدرانتان را بیامرزد! اندكى پیش فرستید تا براى شما ذخیره بودن تواند. و همه را مگذارید كه وبال آوردن بر گردنتان بماند. (1)
آماده شوید، خداتان بیامرزد! آه بانگ كوچ را سر دادند، و بارگى خود را در منزل دنیا كمتر بندید - كه كاروانیان به راه افتادند - و بازگردید و راه بسپارند با آنچه از توشهى نیكو در دسترس دارید، كه پیشاپیش شما گردنهاى است دشوار گذر و منزلهاى ترسناك و هراس آور، ناچار بدان گردنهها باید برشدن و بدان منزلها درآمدن و ایستادن.
و بدانید! كه چشمانداز مرگ به شما فراگرفته است. كارهاى دشوار دنیا شما را فرو پوشانیده و بلاهاى طاقت فرساى آن شما را فرا گرفته است. كارهاى دشوار دنیا شما را فرو پوشانیده و بلاهاى طاقت فرساى آن شما را فرو پوشانیده. پس پیوندهاى خود را با دنیا ببرید! و پرهیزگارى را پشتیبان خود كنید و چون توشهاى همراه خویش برید. (2)
مىپرسم: به یاد مرگ بودن كه امام(علیهالسلام) همگان را بدان سفارش فرمودهاند متضمن چه فوایدى است؟
مىفرماید: فواید بسیارى از جمله:
- تعدیل شادیها و غمها؛ چه، شادمانى بیش از حد قلب را مىمیراند و غم زیاده از اندازه نیز موجبات افسردگى را فراهم مىآورد.
- ترغیب آدمى به تلاش مضاعف جهت بهرهگیرى هر چه بهتر و افزونتر از سرمایه رو به پایان عمر، چه آن بخشهایى از عمر كه مصروف دین و دانش و عبادت در مفهوم خاص و عام آن مىشود از دستبرد زمانه و گذشت ایام ایمن خواهد بود.
- افت محسوس و قابل ملاحظهاى سطح گرایش و رویكرد درونى به گناه و گناهورزى، از جمله حب دنیا كه حسب روایات متعدد سلسله جنبان هر خطاكارى است .
- افزایش چشمگیر سطح پارسایى و عاقبت اندیشى؛ كه اقبال آدمى به فرائض نورانى شرع مقدس را در پى دارد. و امور دیگر ... .
مىپرسم: به راستى چرا امام مرگ خویش را از خداى تعالى درخواست فرمود؟
مىفرماید: به چند دلیل:
1- شهادتطلبى و علاقه به جان دادن در راه رضاى خداى تعالى، چنانكه فرمود: همانا گرامىترین مرگها كشته شدن - در راه خداست - بدان كس كه جان پسر ابوطالب در دست او است، هزار مرتبه ضربت شمشیر خوردن بر من آسانتر است تا در بستر مردن . (3)
2- ستمكارى و بى وفایى مردم كه حكومت حقه اسلامى را از محقق ساختن اهداف عالیه خویش باز مىداشت، چنانكه فرمود: حالى كه نشسته بودم، خوابم در ربود، پس رسول خدا(صلى الله علیه وآله) بر من گذر فرمود، گفتم: اى فرستاده خدا! از امت تو چها دیدم، و از كجبازى و دشمنى آنان چه كشیدهام!
فرمود: آنان را نفرین كن. گفتم: خدا بهتر از آنان را نصیب من كند و بدتر از مرا بر آنان گمارد. (4)
مىپرسم: این نفرین، چگونه به اجابت رسید؟
مىفرماید: حضرت با شهادت به رسول خدا(صلى الله علیه و آله) پیوست و گناهكار ستمبارهاى چونان معاویة بن ابى سفیان بر دارالاسلام مسلط شد.
مىگویم: اشاره فرمودید به شهادتطلبى و نیز به دعاى حضرت در فرا رسیدن گاه مرگ؛ آیا این موید این مطلب است كه امام مىدانستند كه مرگش شهادت خواهد بود و اصولا از شهادت خویش اطلاع داشتند؟
مىفرماید: آرى، امام نه تنها بدین مطلب وقوف كامل داشت بلكه از حوادث و رویدادهاى بسیارى خبر داد كه سالها بعد به وقوع پیوستند؛ نظیر شهادت فرزندش امام حسین(علیهالسلام) در كربلا، حكومت معاویه، حجاج و ...، غرق شدن بصره، تعداد دقیق مقتولین خوارج در جنگ نهروان، سلطنت آل بویه و علویان و موارد بسیار دیگر.
سپس مىفرماید: و این نیست مگر به واسطه بهرهمندى حضرتش از مقام الهى خلافت بلافصل رسول خدا(صلى الله علیه و آله) و امامت مسلمین و نیز گشوده شدن ابواب علوم گوناگون از سوى رسول اكرم(صلى الله علیه و آله) بر روى حضرتش علیه آلاف التحیه و الثناء .
سپس مىافزاید: امام خبر شهادت خویش را از لسان رسول خدا(صلى الله علیه و آله) شنید:
حكایت آوردهاند كه روزى پیامبر اكرم خطبهاى در فضیلت و برترى ماه مبارك رمضان ایراد فرمود. در این اثنا على(علیهالسلام) از جاى برخاست و پرسید: یا رسول الله بهترین كارها در این ماه چیست؟
فرمود: پارسایى و پرهیز از محرمات سپس شروع به گریستن نمود.
امام علت گریه و تاثر رسول اكرم(صلى الله علیه و آله) را جویا شد و حضرت به وى فرمود: اى على! گریه من به خاطر هتك حرمت و ستمى است كه در این ماه بر تو روا داشته مىشود. گویا تو را مىبینم كه نماز مىخوانى و بدبختترین گذشتگان و آیندگان، هم او كه برادر كشندهى شتر ثمود (5) است ضربتى بر فرق سرت مىزند كه محاسنت از آن ضربت رنگین مىشود.
امام پرسید: آیا در آن هنگام دین من سالم و محفوظ است؟
رسول خدا (صلى الله علیه و آله) فرمود: آرى، در آن هنگام نیز دینت در سلامت است .
سپس فرمود: اى على كسى كه تو را بكشد، مرا كشته و كسى كه تو را دشمن بدارد، مرا دشمن داشته و كسى كه تو را ناسزا بگوید مرا ناسزا گفته است، زیرا تو همانند من هستى. روح تو، روح من و سرشت تو، سرشت من است. خداى تبارك و تعالى من و تو را با هم آفرید و برگزید و مرا براى نبوت و تو را براى امامت انتخاب نمود. پس هر كس امامت تو را منكر شود، نبوت مرا منكر شده است .
اى على تو وصى من و پدر دو فرزند من و شوهر دخترم مىباشى و جانشین من بر امتم در زندگى و پس از مرگ من هستى، دستور تو، دستور من است و نهى تو نهى من، سوگند به خدایى كه مرا به نبوت برانگیخت و مرا بهترین خلق قرار داد، تو حجت خدایى بر خلق او و امین اویى بر اسرار او و خلیفه خدایى بر بندگان او. (6)
سپس مىپرسند: از حكایتى كه شرح آن رفت چه نتیجهاى را مىتوان در مورد سیره عبادى حضرت علی(علیهالسلام) گرفت؟
مىگویم: در مطلبى كه مطرح فرمودید اشاره داشتید به این امر كه پیامبر گرامى اسلام(صلى الله علیه و آله) از ضربت خوردن امام علی(علیهالسلام) خبر داد و حضرت با شنیدن این خبر در صدد برنیامد كه از دیر یا زود بودن آن اطلاع حاصل كند (و از دیر بودن آن خشنود شود) چنانكه لحظهاى هم به ذهن مباركش خطور ننمود كه جان سالم به در بردن از آن واقعه را درخواست نماید. حضرت علی (علیهالسلام) نه تنها چنین نكرد حتى ناراحت هم نشد بلكه فقط نگران یك مطلب بود كه آیا هنگام مرگ از سلامت دینى برخوردار است یا نه .
آرى سیره عبادى امام علی(علیهالسلام) آنگونه است كه حین شنیدن خبرى ناگوار كه تاثر زمین و آسمان را برانگیخته(راضى به رضاى الهى) مشتاق آن است كه از صحت و سلامت دین خویش در واپسین دم حیات دنیایى نیز اطمینان كسب نماید.
(علامه در حالى كه اشك در دیدگانش موج مىزند) مىفرماید: آرى به خدا قسم چنین است كه گفتى.
سپس مىفرماید: حضرت على(علیهالسلام) با آن مقام و مرتبت الهى وصف ناپذیر و عصمتى كه در وحى نمىگنجد چنین آرزومند حسن عاقبت است، حال چه شده است كه ما با این همه لغزش و معصیت به فكر اصلاح كار و نیك ساختن فرجام خویش نیستیم؟!
مىپرسم: با توجه به این كه امام از كیفیت شهادت خویش اطلاع كامل داشته و مسلما قاتل خود را نیز مىشناخت چرا درصدد ممانعت از عمل وى برنیامد؟
مىفرماید: همین سوال را از خود امام هم پرسیدند، چرا كه حضرت قاتل خود را مىشناخت و به خود وى (یعنى عبدالرحمان بن ملجم مرداى علیه اللعنه) و دیگران اعلام داشته بود.
مىپرسم: پاسخ امام چه بود؟
مىفرماید: پاسخى كه خود جلوه درخشان دیگرى از سیره عبادى وصف ناپذیر امام را در معرض نمایش قرار مىدهد.
سپس مىفرماید: امام در پاسخ فرمود: چه از این شگفتانگیزتر و عجیبتر كه شما از من مىخواهید قاتل خود را (قبل از انجام جنایت قصاص نموده و) بكشم؟!
مىگویم: بدین ترتیب امام، خود را فداى عدالت نموده نه بالعكس .
مىفرماید: آرى، همین طور است، چنانكه درباره حضرتش گفتهاند: قتل على فى محراب عباده لشده عدله، کشته شد علی در محراب برای شدت عدالتش .
سپس مىفرماید: نكتهاى كه در این جا مىبایست بدان اشارت داشت، آن است كه امام، در آن شرایط حساس و خطرناك باز هم خود شخصا اقامه جماعت در مسجد كوفه را عهدهدار بود؛ آن هم نه تنها براى نماز جمعه بلكه براى نمازهاى یومیه از جمله فریضه چنانكه مىبینیم در محراب عبادت و در اثناى اقامه نماز صبح محتمل ضربت بدبختترین فرد تمامى تاریخ حیات انسانى مىشود و با مظلومیتى كه در فهم نمىگنجد، به شهادت نائل مىشود.
سپس مىافزاید: سیره عبادى امام آنگونه است كه هنگام ضربت خوردن نیز ضمن آنكه به جاى برآوردن آه و ناله، فریاد برمىآورد: فزت و رب الكعبه؛ به خدای كعبه رستگار شدم، نگران كم شدن مقدار عبادات و تهجد خویش به واسطه تحلیل رفتن توان جسمى و بدنى مىشود، حالى كه حضرت علی (علیهالسلام) خود مىدانست در بستر افتادنش نیز دو روزى بیشتر به درازا نمىكشد و به شرف شهادت نائل مىآید .
پینوشتها:
1- نهج البلاغه، خطبه 203.
2- همان، خطبه 204.
3- نهج البلاغه، خطبه 123.
4- همان، خطبه 70.
5- ثمود، قوم حضرت صالح(علیهالسلام).
6- زندگانى امیرالمومنین(علیهالسلام )، ص 731.
برگرفته از کتاب شبى در پایتخت بهشت، بیژن شهرامى
+
نوشته شده در چهارشنبه 18 شهریور1388ساعت 6:24 توسط سید
|
بفرستید
این
روزها دل هر مومن شیعه ای از تهمت ها و لجن پراکنی های بعضی از سایتهای
که توسط افراد بی کفایت و زده ولایت مدیریت میشودو گج اندیشهای خود را به
ذهن مردم فهیم و ادیب فرو میکنند به درد می آید
به درد میآید وقتی میبنید که چه ساده در ماه مبارک
رمضان به مومنی افتراء میبندند و به قول خودشان عجب تحلیلی شد! این تحلیل
نیست این یک بستر بیمارگونه از ذهن شماست که حرکت بسیار زیبا و مردمی را
خرافه گرايي و قدم نهادن در مسير کژراهه مشغول میدانید
وقتی مشاهده میکنی فرزاد جمشیدی را به جرم و گناه اینکه مجری توانا و نخبه
این کشور است که گوش به درد دل مردم میدهد و میگوید چشم مریض شما را هم
معرفی میکنم تا تمام مردم روزه دار آنها را دعا کنندمورد حمله قرار میدهند
و میگویند جام جم شده است امامزاده صدا و سیما باید چه گفت ..!
اما
هر مومنی میداند که فردی که بیمار دارد به هرکجا و هر چیز متوسل میشود حال
چه بهتر به جای اینکه بیاید به پشت در اتاق های زردوز شما .میرود جای که
دمی صدای درد دل او را گوش دهند خوب چه جای بهتر از برنامه سحر ماه مبارک
رمضانو گوش شنوای مجری مومن و دلسوز آن برنامه که وقتی صدای با گریه و
ناله مردم را میشنود می آید و غرور خود را زیر پا گذاشته و با چشمهای
گریان و صدای اشک آلود میگوید مردم مومن مردم دین رسول مردم عزیز دعا کنید
............
اما افسوس که باید دید فرزاد به
پاس احترام به مردم مورد حمله شدید قرار میگیرد از طرف سایتهای گج اندیش و
مدیران بی کفایت آن سایتها
اما حقیقت فرزاد
او
را ميشناسيد از همسفران قبله است. بيشتر وقتي او را ميبينيد كه
قنوتهايتان ميخواهند حجم ابرها را جابجا كنند. او ميآيد مقابل
آيينهكاري چشمان شما مينشيند و تكثير ميشود به تعداد همه كساني كه با
چشمهايشان لبخندها و اشكهايش را دنبال ميكنند. حلاوت كلام او مثل
شيريني رطب سحري است و آنگاه كه حرف ميزند آدمها احساس ميكنند در این
عالم نیست و در گوشه ای از بهشت رضوان در حال سحری هستند . حالا او چند
سالي است كه سخنگوی سحری ماست و حنجرهاش پلي شده بين چشمهاي باراني مردم
و آسمان پر دعای ديدن و شنيدن ها
+
نوشته شده در پنجشنبه 12 شهریور1388ساعت 7:14 توسط سید
|
بفرستید
مارفتیم و گشتیم ، دیدیم از شهید خبری نیست. از صبح تا غروب گشتیم، ولی
هیچ شهیدی نبود. نزدیکی های غروب همین طور که مشغول بودیم و دیگر نا امید
شده بودیم ، آبی خوردیم و گفتیم:« خدایا! چه حکمتی است؟ این پیرمرد نور
سبز می بیند، ولی ما چیزی پیدا نمی کنیم.

پس از پایان جنگ
ما در مسیری که می رفتیم(آن مسیر در کردستان عراق بود) یک پیرمرد کرد
عراقی به من گفت:« شما دنبال شهید می گردید؟» گفتم:« بله » گفت: « بالای
این تپه ، جنگی بین ایران و عراق بوده است، بالا بروید و بگردید، این جا
شهید دارید.»
وقتی ما نقشه را نگاه کردیم ، دیدیم که طبق آن نقشه ی
جنگی که در آن زمان داشتیم ، این جا جنگی نشده ، ولی کرد عراقی گفت : چرا
!شما این جا شهید دارید. گفتم: شما چه اصراری دارید که این حرف را می
زنید؟ گفت:« من در شب های جمعه ، نور سبزی را از اینجا می بینم، این جا
احتمالأ شهید هست»
مارفتیم و گشتیم ، دیدیم از شهید خبری نیست. از
صبح تا غروب گشتیم، ولی هیچ شهیدی نبود. نزدیکی های غروب همین طور که
مشغول بودیم و دیگر نا امید شده بودیم ، آبی خوردیم و گفتیم:« خدایا! چه
حکمتی است؟ این پیرمرد نور سبز می بیند، ولی ما چیزی پیدا نمی کنیم.»
وقتی
فکر می کردم، با نوک سر نیزه هم زمین را خط می کشیدم که یک دفعه دیدم نوک
یک پوتین پیداست و در همان حال یکی از بچه ها آنطرفتر بلند شد و فریاد زد
که: «این جا من یک شهید پیدا کردم» به هر حال به خودمان آمدیم دیدیم آن
روز خدا را شکر حدود چهل شهید پیدا کردیم.
گفتیم این نور سبزی که
بود، حتما برای همین شهدا است. یکی دو هفته گذشت و خواستم از منطقه رد شوم
که دوباره آن پیرمرد را دیدم و از ایشان تشکر کردم و گفتم: خیلی از شما
متشکرم ، آدرسی که شما به من دادید، ما رفتیم و آن جا شهدایمان را پیدا
کردم.
گفت: نه ، هنوز در آن جا شهید هست و من دو باره شب جمعه آن
جا نور سبز دیدم. خیلی تعجب کردم. با خودم گفتم: دفعه ی قبل پیرمرد دروغ
نگفت،ما رفتیم و پیدا کردیم. این بار هم حتما واقعیت دارد!
خلاصه
از صبح بچه ها را بسیج کردیم و به آن جا رفتیم و گفتیم: حتما اسراری در
این تپه هست. هر طوری که شده،باید وجب به وجب این جا را بگردیم و شهید
پیدا کنیم. اما هرچه گشتیم شهید پیدا نشد، ظهر شد شهید پیدا نشد، عصر شد ،
شهیدی پیدا نشد و ما باید ساعت پنج بعد از ظهر از منطقه برمی گشتیم.
ساعت
چهار خیلی خسته شدیم و گفتیم: شهدا ما خسته شدیم، شما خودتان به ما کمک
کنید تا شما را پیدا کنیم همین که نشستیم تا رفع خستگی کنیم، یک لحظه یکی
از بچه ها با سر نیزه روی زمین را کوبید ، دید نوک یک پوتین پیدا شد و
سریع خاک ها را به اطراف ریختیم، دیدیم لباسش لباس ایرانی است و کاملا خاک
اطراف جنازه را خالی کردیم. دستم را توی جیب این شهید فرو بردم واز جیبش
یک کیف پلاستیکی در آوردم. در داخل آن یک وصیت نامه بود که همه ی آن سالم
بود و اصلا نپوسیده بود.
دفعات قبل که می رفتیم، کارت شهید پیدا می
شد و این کارت بعد از چند لحظه که از خاک بیرون می آمد و هوا می خورد،آثار
نوشتنی اش پاک می شد ولی این کیف از حکمت خدا اصلا نپوسیده بود. وقتی کیف
را باز کردم ، دیدم این شهید وصیت نامه ای نوشته است. باز کردم و یک نوشته
ی طولانی را که هیچ آثار پوسیدگی در آن نبود، بیرون آوردم و شروع به
خواندن آن کردم. داخل آن نوشته بود : من سید حسن، بچه ی تهران و از لشکر
حضرت رسول (ص) هستم و..... به اصل نامه اش که رسیدم، نوشته بود:
پدر
و مادر عزیزم شهدا با اهل بیت ارتباط دارند. اهل بیت شهدا را دعوت می
کنند. فردا شب، شب حمله است. بدانید که شهدا برحق اند. پشتوانه ی این
مملکت، امام زمان(عج) است. اگر این اتفاق نیفتاد،هر فکری که شما می کنید،
بکنید.
پدر و مادر عزیزم من در شب حمله،یعنی فردا شب به شهادت می
رسم. جنازه ی من،هشتسال وپنج ماه و بیست و پنج روز در منطقه می ماند. بعد
از این مدت، جنازه ی من پیدا می شود و زمانی که جنازه ی من پیدا شود،
امام(ره) در بین شما نیست. این اسراری است که ائمه(ع) به من گفتند و مرا
به شهادت دعوت کردند و من به شما می گویم:به مردم دلداری بدهید، به آنها
روحیه بدهید و به آنها بگویید که امام زمان(عج) پشتوانه ی این انقلاب است،
بگویید که ما فردا شما را شفاعت می کنیم و بگویید ما را فراموش نکنند.
همانطور
که نشسته بودیم،دفتر و مدارک دنبالمان بود،سریع مراجعه کردیم و عملیاتی را
که لشکر حضرت رسول (ص) در آن شب انجام داده بود، پیدا کردیم، دیدیم درست
همان تاریخ بوده که هشت سال و پنج ماه وبیست و پنج روز از آن گذشته است!
راوی: سرهنگ حسین کاجی –"کتاب خاطرات ماندگار"(خاطرات پخش شده دفاع مقدس از رادیو معارف) صفحه :194-192
+
نوشته شده در جمعه 6 شهریور1388ساعت 6:56 توسط سید
|
بفرستید
ادامه نامه به آقای لاریجانی!
...امشب
مجهز تر بوديم هر نفر يك باتوم داشتيم ،اول از وليعصر روبروي پارك ساعي
شروع كرديم و بعد از آزادی آنجا رفتیم خيابان گاندي ، دير رسيده بوديم ،
برادرا قبل از ما زحمتشون رو كشيده بودند ، بعد رفتيم روبروي پارك ملت كه
خدا قسمت كرد و همشون رو جمع كرديم ، بعد رفتيم پارك وي كه دست حزب الله
بود شکرخدا ، بعد رفتيم سر زعفرانيه كه به قول بچه ها ي جبهه که حدودا 6-5
تا شون با ما بودند ، محور عملياتي سختي بود.وسط ولي عصر آتش روشن کرده
بودند كه در آن 5 تا موتور آدمهای ريشو و چند تا سطل آشغال مشغول سوختن
بود. غوغايي بود ، تعدادشون هم خيلي زياد بود كه در نهايت ظرف حدودا 30
دقيقه با دادن چند تا جانباز از ناحيه سر و چشم و بیضه و ... ، به حول و
قوه الهی دهنشون رو سرویس کردیم .

لازم
به ذكر است كه ازاين عمليات برخوردهاي محكمتري با عوامل اغتشاش و سنگ
اندازی مي كرديم و مثلا اگر بعد از سنگ اندازي داخل خانه هايشان سنگر مي
گرفتند و از آنجا سنگ مي انداختند با شكستن درب حیاط خانه ها به داخل
حياط و پاركينگ آنها مي رفتيم و با شكستن شيشه اتومبيلشان انتقام سر هاي
شكسته و موتورهای سوخته بچه ها را مي گرفتيم.
البته
با شناسايي دقيق توسط نيروهايي مثل من كه ريش نداشتند .چون دستمان به
خودشان که نمي رسيد ، يا فرار مي كردند و متفرق می شدند و یا به داخل
محوطه داخلی خانه شان مي رفتند ، كه ما هم فقط تا پاركينگ مي رفتيم.

از زعفرانيه رفتيم تجريش كه خبري نبود
،بعد نياوران که باز هم خبري نبود ، از آنجا رفتیم پااسدارن روبروي برج
سفيد كه اراذل و اوباش ساير برادر هامون رو زمين گير كرده بودند و به اذن
الله پس از آزادی آنجا با ذكر حيدر (ع)به آزادسازي خيابانهاي اطراف مانند
امير ابراهيمي پرداختيم و بعد از آزادي كامل و تثبيت ، موقعيت را به ساير
برادر هاي لباس شخصي سپرديم. ( قابل توجه شما آقازاده يكي از مسئولين رده
بالاي مملکت كه مدرك دكترا هم دارد . و بلا نسبت شما بچه حزب اللهي است
چماق بدست جزو برادران حافظ موقعيت مذكور بود .)و
به
سمت ميدان هروي و تپه شمس آباد كه بنا به خبرهاي رسيده دست اراذل بود حركت
كرديم .نيروي گشت ارشاد خيابان منتهي به تپه را بسته بود و يكي از آنها در
پاسخ سئوال ما كه چه خبر است گفت كه آقا بالا نرويد تعدادشان خیلی زياد
است ، خوب بنده خدا تقصير نداشت ديگر ، وقتي چند سال كارت اين باشد كه به
جوانهاي مردم براي مدل مو گير بدهي ، روحيه حماسي ات تبدیل به روحيه
مورد گيري مي شود .
ادامه مطلب
+
نوشته شده در پنجشنبه 5 شهریور1388ساعت 0:52 توسط سید
|
بفرستید